X
تبلیغات
داستان جنسی - داستان بابا و خاله سهیلا

داستان جنسی

داستان جنسی

داستان بابا و خاله سهیلا

داستان من و بابام|جنسی|داستان من و بابام|جنسی|داستان من و بابام|جنسی|داستان من و بابام|جنسی|داستان من و بابام|جنسی|داستان من و بابام|جنسی|داستان من و بابام|جنسی|داستان من و بابام|جنسی|داستان من و بابام|جنسی|داستان من و بابام|جنسی|داستان من و بابام|جنسی|داستان من و بابام|جنسی|داستان من و بابام|جنسی|داستان من و بابام|جنسی|داستان من و بابام|جنسی|داستان من و بابام|جنسی|داستان من و بابام|جنسی|داستان من و بابام|جنسی|داستان من و بابام|جنسی|داستان من و بابام|جنسی|داستان من و بابام|جنسی|داستان من و بابام|جنسی|داستان من و بابام|جنسی|داستان من و بابام|جنسی|داستان من و بابام|جنسی|داستان من و بابام|جنسی|داستان من و بابام|جنسی|داستان من و بابام|جنسی|داستان من و بابام|جنسی|داستان من و بابام|جنسی|داستان من و بابام|جنسی|داستان من و بابام|جنسی|داستان من و بابام|جنسی|داستان من و بابام|جنسی|داستان من و بابام|جنسی|داستان من و بابام|جنسی|داستان من و بابام|جنسی|داستان من و بابام|جنسی|داستان من و بابام|جنسی|داستان من و بابام|جنسی|


مامان خسته از سر کار میاد خونه و علی کوچولو میپره جلو میگه
سلام مامان



مامان-سلام پسرم


علی کوچولو - مامان امروز بابا با خاله سهیلا اومدن خونه و رفتن تو اتاق خواب و در و از روی خودشون قفل کردن و....

مامان-خیلی خوب عزیزم هیچی دیگه نمیخواد بگی، امشب سر میز شام وقتی ازت پرسیدم علی جان چه خبر بقیه اش روجلوی بابا تعریف کن


سر میز شام پدر با اعتماد به نفس در کانون گرم خانواده مشغول شام خوردنه که مامان میگه :خوب علی جون بگو بیبنم امروز چه خبر بود


علی کوچولو-هیچی من تو خونه بودم که بابا با خاله ....

بابا-بچه اینقدر حرف نزن شامتو بخور

مامان-چرا میزنی تو پر بچه بذار حرف بزنه ...بگو پسرم

علی کوچولو-هیچی من تو خونه بودم که بابا با خاله سهیلا اومدن و رفتن تو اتاق خواب و..

بابا-خفه شو دیگه بچه سرمونو بردی شامتو بخور!

مامان-به بچه چی کار داری چرا میترسی حرفشو بزنه....بگو علی جان

علی کوچولو-هیچی من تو خونه بودم که بابا با خاله سهیلا اومدن و رفتن تو اتاق خواب و در

رو از رو خودشون بستن. منم رفتم از سوراخ در نیگا کردم دیدم که ....

بابا-تو انگار امشب تنت میخاره! برو گمشو بگیر بخواب دیر وقته.

مامان-چیه چرا ترسیدی نمیذاری بچه حرفشو بزنه؟ نترس پسرم، بگو

علی کوچولو-هیچی من تو خونه بودم که بابا با خاله سهیلا اومدن و رفتن تو اتاق خواب و در

رو از رو خودشون بستن. منم رفتم از سوراخ در نیگا کردم دیدم بابا داره با خاله سهیلا از اون

کارایی میکنه که تو همیشه با عمو محمود میکنی ...


برچسب‌ها: داستانهای زندگی مجردی من و بابا, داستان من و پسرهمسایه, داستان خیانت به همسر, داستان من و زندایی الهام, داستان رابطه نا مشروع
+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1392ساعت 19:57  توسط داستان جنسی  |